جعفر صابری/ به طواف کعبه رفتم... | بلاگ

جعفر صابری/ به طواف کعبه رفتم...

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

جعفر صابری/ به طواف کعبه رفتم...

سه شنبه 15 فروردین 1396

جعفر صابری/ به طواف کعبه رفتم...

                                                                                                 

به دستهایم نگاه میکنم و می بینم  لابلای موهای سیاه، چند تایی هم موی سفید هست و این یعنی اینکه دارم پیر میشوم، جوان که بودم  جلو آینه به خودم میگفتم چقدر قشنگ میشود اگه چند تایی از موهای کنار گوشم هم سفید میشد و حالا به یاد تمام موهای سیاه تو سرم دارم به پیر شدن اعضاء دیگر بدنم می نگرم.

رو به خدا کردم و با حسرتی درونی گفتم (مثل خیلی از شما خوانندگان گرامی)با من چه کردی این همه عبادت و خدا پرستی و دوری از گناه و نوکری تو، حالا چی دارم؟

چند لحظه بعد یه صدایی از درونم گفت هیچی!  و بعد از سکوتی همان صدا گفت : اما ! میتونستی خیلی چیزها را هم داشته باشی ! مثل یه مریضی خیلی بد و یا معلولیت و یافقر و گرفتاری و یا فرزند بد و یا...اما نداری! این اون چیزی هست که تو داری ...ما پیشا پیش به تو و خیلی ها ، خیلی چیز ها را دادیم که قدردانش نیستند و اگر شاکر و قدر دان آن باشند  هم کافیست ... اگر به آنچه دارید قناعت کنید و در راستای همان ها تلاش کنید صاحب خیلی چیز های بیشتر می شوید و زندگی بهتری خواهید داشت ...و ...ادامه صدای درونم که بی شک اگر شما هم  منصفانه با خود تان خلوت کنید این صدا را خواهید شنید.

یاد داستانی از سعدی  بزرگوار  افتادم که میگوید: جوانی پرنده کوچکی را شکار می کند و لی پرنده به زبان می آید و میگوید : تو این همه مرغ و پرنده خورده ای  اگر مرا نخوری  به تو سه پند می دهم که بسیار تورا به کار آید...و جوان می پذیرد ! پرنده در دست جوان می گوید : هرگز دروغ کوچک یا بزرگ را باور نکن و به آنچه می شنوی خوب بیندیش دوم اینکه هرگز بابت چیزی که از دست دادی حسرت مخور  که رفته را بازگشتی نیست!و سومی را زمانی می گویم که مرا رها سازی تا بر روی آن شاخه درخت بنشینم! پرنده آزاد شد و بر روی شاخه درختی نشست و وقتی جانش را در امان دید گفت : تو مرا ارزان از دست دادی چرا که در شکم من سنگ گران قیمتی به وزن سیصد گرم بود و تو می توانستی صاحب آن شوی! جوان انگشت حسرت به دندان گرفت و ساکت بماند ... و رو به پرنده کرد و گفت سومین پند چیست حال آن را بگو...پرنده خندید و گفت من به تو گفتم هر چیزی را که می شنوی در آن بیندیش آخر چگونه سنگی به وزن سیصد گرم در شکم من وجود خواهد داشت که خودم هم سیصد گرم نیستم! دوم اینکه به فرض آنکه من راست گفتم مگر به تو اندرز ندادم که هرگز حسرت آنچه از دست دادی را مخور... از این دو پندی که دادم چقدربهره گرفتی تا پند سوم را به تو بگویم...

به  راستی ما چقدر از پند ها و داشته هایمان در زندگی بهره مند شده ایم که به دنبال بیشتر داشتن هستیم...ما تا چه اندازه به زندگی مان اهمیت می دهیم و به اطرافیانمان توجه میکنیم ... مثال زیبایی است که میگوید هر ساعت خرابی در هر بیست و چهارساعت دو بار ساعت دقیق را به ما نشا ن میدهد.

گا هی وقتها ما  توجه نمی کنیم و از نگاه خود مان، به موضوعات اطرافمان می نگریم ؛برای نمونه می گوئیم این وسیله و یا این آدم و یا ... هیچ مورد استفاده ای ندارد بلا استفاده است و ...ولی همین مورد و  یا  نظر و یا پیشنهاد یا آدم که به نظر شما بلا استفاده یا بی ارزش است خیلی جا ها بدرد میخورد.

دوشیزه هدا یک نوجوان عزیز است که با نوجوانان دیگر حتی هم سن و سالش که بسیار هم سالم و تندرست هستند متفاوت است او علی رغم معلولیتش یک کار آفرین است و زندگی می کند و پول در میاورد.

نگاه ما به اطرافمان فقط  مختص ما نیست ، شاید داستان  حضرت سلیمان را در قرآن خوانده و یا شنیده باشید که خیلی از مورچه ها را میبیند و متوجه میشود که رئیس مورچه ها چه میگوید و به همین دلیل به سربازانش دستور میدهد تا مواظب مورچه ها باشند و بعد که با خدا ملاقات میکند به خدا عرض میدارد، این مورچه ها به چه کار می آیند و پاسخ خدا وند این بوده که اتفاقاً مورچه نیز از من سئوال میکرد خلقت  انسان به چه کاری می آید؟

ما اگر ندانیم به چه دلیل خلق شده ایم و چه توانائی هایی داریم همواره در حسرت آنچه نداریم می مانیم و از زندگی مان بهره مند نمی شویم . ماندن در گذشته و حسرت ناداشته هایمان همه و همه از بی توجهی ما به خودمان است!

در سوره نمل آیه هشتادو پنج،خدا وند به همین موضوع اشاره می کند که به آنچه در اختیارتان بود چه اندازه اهمیت دادید و چقدر شاکر بودید و چقدر به کار بستید!

امید است در زندگی مان بخصوص زندگی شخصی به داشته هایمان بیشتر توجه کنیم و با احترام به اطرافیانمان و بویژه شخصیت درونی خودمان به ارزشهای انسانی مان بیفزائیم و بپذیریم که صرف مدرک تحصیلی و جمال زیبا و ...برتر از دیگران نیستیم ویا بلعکس کمتر !بلکه آنچه از خود بعنوان انسان برای دیگران به یاد گار می گذاریم و همانا خدمت به خلق خدا است ارزش واقعی ما می باشد و می ماند.بیائید در این سال اقتصاد مقاومتی و تولید ملی  به اشتغال زائی کمک کنیم و جوانانمان را مشغول کسب و  کار و درآمد نمائیمو بدانیم که روزی از ما سئوال میشود:

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جـدایی

چــه کنم که هست اینها گل باغ آشنــــایــی

همه‌شب نهاده‌ام سر، چو سگان بر آستانت

کــــه رقـیـب در نیـایـد به بهانــهء گدایـــــــــی

مـــژه‌ها و چـــشم یارم به نظر چـــنـان نماید

که میـان سنبلستـان چرد آهـــوی ختــایـــی

در گلستان چشمم زچه رو همیشه باز است

به امیـــد آنکه شاید تو به چــشم من درآیــی

ســر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گــلشن

که شنیــــده‌ام ز گلها همه بوی بــــــی‌وفایی

به‌کدام مذهب‌ست این به‌کدام ملت‌است این

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چــرایی

به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند

که برون در چـــــه کردی که درون خـــــانه آیی

به قــــــمارخــــــانه رفــتـم، همـه پاکـباز دیدم

چو به صــــــومــــعه رسیـدم همه زاهد ریایی

در دیـــر مــی‌زدم من، که یـکـــی ز در در آمد

که: درآ، درآ، عراقی! که تو خاص از آن مـایی

سال خوبی پیش رو داشته باشید.

جعفر صابری

فروردین 1396

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 13:03