درباره هربرت مارکوزه | بلاگ

درباره هربرت مارکوزه

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

درباره هربرت مارکوزه

هربرت مارکوزه در ایران اغلب تنها با کتاب انسان تک ساحتی اش و همچنین نقش او در جنبش های دانشجویی دهه شصت در غرب شناخته شده است. او از اندیشمندان بزرگ مکتب فرانکفورت و از تحلیل گران بلند آوازه قرن بیستم است که نوشته هایش بخصوص برای دانشجویان معترض و منتقد غربی جذاب بوده است. در مطالعات فرهنگی مارکوزه تنها اندیشمندی بود که بر خلاف دیگر همفکرانش از فرهنگ والا دفاع کرد و رویکرد انتقادی به آن نداشت. او معتقد بود که سنت بزرگ هنری در خود قابلیت های زیباشناختی برای رهایی و نقد جامعه بورژوایی دارد. از این نظر دیدگاهش با آدورنوُ و لئو لوونتال و لوکاچ و بسیاری دیگر تفاوت داشت. من برای اولین بار مفهوم عقلانیت ابزاری را در انسان تک ساحتی مارکوزه دیدم. مقاله ای که می خوانید خلاصه خواندنی از زندگی و اندیشه مارکوزه است که محمد رضا ربیعیان آن را ترجمه و روزنامه سرمایه آن را منتشر و سپس در مجله اینترنتی فصل نو چا۱ شده است. ترمجه اشکالاتی دارد اما قابل فهم است. من هم اغیراتی در آن دادم و برخی اغلاط آن را تصحیح کردم. نویسنده آن داگلاس گلنر از محققان برجسته مطالعات فرهنگی است. این مقاله را به دانشجویان مطالعات فرهنگی بخصوص برای خواندن توصیه می کنم.

روشنفکران همیشه معترض

نوشته داگلاس گلنر

ترجمه محمد رضا ربیعیان

روزنامه سرمایه/شنبه 15 مهر 1385

مارکوزه معتقد است که سازمان‌دهی کنونی جامعه به واسطهء تحمیل اجتماعی کـار غیـرضـروری، قیـد و بندهای غیرضروری برای تمایلات جنسی و نظام اجتماعی سازمان یافته بر مدار سود و بهره‌کشی، «سرکوب اضافه» تولید می‌کند. به لحاظ کاهش کمبودها و امیدها به فراوانی روزافزون، مارکوزه پایان سرکوب و ایجاد جامعه‌ای جدید را ضروری دید. نقد رادیکال او بر جامعهء موجود و ارزش‌هایش و فراخوانش برای [ایجاد] تمدنی غیرسرکوبگر، موجب مجادله با همکار پیشینش اریک فروم شد که او را به «نیست‌انگاری» (در برابر ارزش‌ها و جامعهء موجود) و لذت‌گرایی غیرمسوولانه متهم می‌کرد. مارکوزه پیش‌تر به دلیل «سازگاری» و «آرمان‌گرایی» بیش از حد فرومT با او درگیر شده و این اتهام‌ها را در بحث‌های جدلی پس از انتشار کتابش «اروس و تمدن» هم تکرار کرده بود، که با شور و حرارت استفادهء مارکوزه از فروید، نقدش بر تمدن موجود و پیشنهادهایش برای سازمان‌دهی متفاوت جامعه و فرهنگ را به بحث می‌گذاشت.

مارکوزه در 1958، مقام استادی دایم دانشگاه براندلیس را دریافت کرد و یکی از محبوب‌ترین و پرنفوذترین اعضای هیات علمی‌اش شد. در دورهء کار دولتی، مارکوزه کارشناس فاشیسم و کمونیسم بود و در 1958 یک بررسی انتقادی دربارهء اتحاد شوروی، به نام «مارکسیسم شوروی»، انتشار داد که تابوی گفتار انتقادی دربارهء شوروی و کمونیسم در محافل را شکست. در عین تلاش برای گسترش تحلیل چند وجهی دربارهء شوروی، مارکوزه انتقادش را به دیوان‌سالاری، فرهنگ، ارزش‌ها و تفاوت میان نظریهء مارکس و روایت شوروی از مارکسیسم معطوف کرد. مارکوزه با فاصله گرفتن از کسانی که کمونیسم شوروی را به عنوان نظامی دیوان‌سالار درمانده از اصلاح و برقراری دموکراسی تلقی می‌کردند، به امکانات بالقوه «گرایش‌های لیبرالی» اشاره داشت که نقطهء مقابل دیوان‌سالاری استالینیستی بود و در واقع سرانجام در سال‌های 1980 زیر لوای گورباچف تحقق یافت.

سـپــس مــارکــوزه در کتاب «انـســان تک‌ساحتی» (1964 )، نقدی دامنه‌دار از جوامع کمونیستی و سرمایه‌داری پیشرفته منتشر کرد. این کتاب زوال امکانات بالقوهء انقلابی جوامع سرمایه‌داری و گـستـرش شکل‌های جدید مراقبت اجتماعی را نظریه‌پردازی کرد. مارکوزه اسـتـدلال آورد که «جامعهء صنعتی پیشرفته» فضای جدید دروغینی پدید آورد که افراد را در نظام موجود تولید و مصرف یکپارچه کرد. رسانه‌ها و فرهنگ، تبلیغات، مدیریت صنعتی و شیوه‌های معاصر اندیشه، همگی نظام موجود را بازتولید کردند و می‌کوشند نگرش منفی، نقد و مخالفت را از میان بردارند. نتیجه‌ این وضعیت، جهان «تک‌ساحتی» فکر و رفتار بود که عینائ آمادگی و توانایی برای تفکر انتقادی و رفتار مخالفت‌آمیز را تباه کرده بود.

سرمایه‌داری، نه‌تنها طبقهء کارگر، منبع بالقوه مخالفت انقلابی را یکپارچه کرده بود، بلکه سرمایه شیوه‌های جدید ثبات را از طریق سیاست‌های دولتی و گسترش شکل‌های جدید مراقبت اجتماعی بسط داده اند. بنابراین، مارکوزه دو فرض بنیادین مارکسیسم سنتی را زیر سوال برد: ‌پرولتاریای انقلابی و محتوم بودن بـحـران سـرمایه‌داری. در تقابل با مقتضیات افراطی‌تر مارکسیسم سنتی، مارکوزه از نیروهای اقلیت یکپارچه نشده، بیگانه‌ها و روشنفکران رادیکال دفاع کرد و کوشید اندیشه و رفتار مخالفت‌آمیز را با پشتیبانی از تفکر و مخالفت رادیکال پر و بال دهد.

کتاب «انـســـان تـــک‌ســـاحـتــی» را مارکسیست‌های سنتی و نظریه‌پردازان متفاوت سیاسی و تعهدات نظری به شدت نقد کردند. جدا از بدبینی، این کتاب بر چپ نو تاثیر بسیاری گذاشت، همچنان که ناکامی فزایندهء آن‌ها را در جوامع سرمایه‌داری و جوامع کمونیستی شوروی به روشنی بیان کرد. اما مارکوزه به دفاع از ضروریات تغییر انقلابی ادامه داد و از نیروهای نوظهور گروه‌های مخالف رادیکال دفاع کرد و به این ترتیب او را به نفرت از نیروهای تشکیلات و احترام به رادیکال‌های جدید جلب کرد.

چپ نو و سیاست رادیکال

به دنبال کتاب «انسان تک‌ساحتی»، مجموعه کتاب‌ها و مقاله‌هایی را مارکوزه منتشر کرد که به روشنی بیانگر سیاست چپ نو و نقد جوامع سرمایه‌داری بودند، از جمله کتاب های «تحمل سرکوبگر» (1965)، «جستار دربارهء رهایی» (1969) و «ضدانقلاب و طغیان» (1972.). کتاب «تحمل سرکوبگر» به لـیبـرالیسـم و کسانی حمله برد که موضع‌گیری طی مجادله‌های سال‌های 1960 را مردود شمردند. این کتاب، مارکوزه را در مـقام رادیکال سازش‌ناپذیر و ایدئولوگ چپ به شهرت رساند. «جستار دربـارهء رهـایـی» همـهء جنبـش‌های رهایی‌بخش موجود از ویت‌کونگ تا هیپی‌ها را ستود و بسیاری از رادیکال‌ها را شــادمــان کــرد، در حــالـی کـه دانشگاهیان، تشکیلات و کسانی را که با جنبش‌های سال‌های 1960 مخالفت کردند دلسردتر کرد.

کتاب «ضدانقلاب و طغیان» در مقابل، به روشنی از واقع‌گرایی جدید می‌گوید که در اوایل سال‌های 1960 شروع شده بود، زمانی که روشن شده بود که افراطی‌ترین امیدهای سال‌های 1960 با گرایش به جناح راست و «ضدانقلاب» در برابر سال‌های 1960 بر باد رفته بود. در1965، دانشگاه براندیس قرارداد تدریس مارکوزه را تجدید نکرد و او کمی بعد در دانشگاه کلمبیا در لاجودا موقعیت مـنـاسبی به دست آورد و تا زمان بازنشستگی‌اش در دههء1970 آنجا ماند. طی این دوره - بیش‌تر‌ین نفوذش - مارکوزه تعدادی مقاله انتشار داد و با سخنرانی به دانشجویان رادیکال از سراسر جهان توصیه‌هایی کرد. بسیار سفر رفت و دربارهء کارش اغلب در رسانه‌ها بحث می‌شد; او یکی از معدود روشنفکران آمریکایی بود که به چنین توجه در افکار عمومی نایل آمد. مارکوزه هرگز از سرسپردگی و دیدگاه ‌انقلابی‌اش دست نکشید و تا زمان مرگش به دفاع از نظریهء مارکس و سوسیالیسم اختیار باور، ادامه داد. مــارکــوزه مـدرسـی فـرهمنـد (کاریزماتیک) بود و دانشجویانش به مشاغل دانشگاهی مهمی رسیدند و با دفاع از اندیشه‌هایش، از او در حیات روشنفکری ایالات متحده نیرویی عظیم ساختند.

مارکوزه همچنین بیش‌تر کارش را به زیـبـایی‌شناسی اختصاص داد. در آخرین کتابش، «بعد زیبایی‌شناختی» (1979)، به اختصار دفاعش از امـکـانات نهفتهء رهایی‌بخش شکل زیبایی‌شناختی در به اصطلاح «فرهنگ والا»‌جمع‌بندی کرد. مارکوزه اندیشید که بهترین سنت بورژوایی هنر در خود اسناد محکومیت جامعهء بورژوایی و دیدگاه‌های رهایی‌بخش دربارهء جامعهء بهتر را، دارد. بنابراین کوشید از اهمیت هنر بزرگ برای فرافکنی رهایی دفاع کند و استدلال کرد که انقلاب فرهنگی بخش حیاتی سیاست انقلابی است.

کـار مارکوزه در فلسفه و نظریهء اجتماعی بحث و جدلی تند پدید آورد و بیش‌تر مطالعات مربوط به کارش سخت جهت‌دار و فراوان فرقه‌گرایانه‌اند. هر چند بیش‌تر جدل‌ها و نقدهایش، جوامع سرمایه‌داری معاصر و دفاع از تغییر اجتماعی رادیکال را دربرمی‌گیرد اما در بازنگری، مارکوزه انبوه کارهایی پیچیده و چندوجهی از خود به جا گذاشت که می‌توان آن را با میراث ارنست بلوخ، جرج لوکاچ، آدورنو و والتر بنیامین قیاس کرد.

میراث مارکوزه

از زمان مرگش در 1979، نفوذ هربرت مارکوزه همواره کاهش یافته است. اندازه‌ای که به کارهایش در محافل پیشرو بی‌اعتنایی شده شگفت‌انگیز است، در صورتی که مارکوزه یکی از پرنفوذترین نظریه‌پردازان رادیکال در سال‌های 1960 بود و کارش در سال‌های 1970 هم موضوعی جذاب و مجادله‌برانگیز تلقی می‌شد. اما راه جنبش‌های انقلابی که خود را با آن‌ها درگیر کرده بود، به کسوف مارکوزه از نظر مقبولیت یاری می‌رساند. فقدان متن‌ها و نشرهای تازه هم در کاهش توجه به او دخیل بوده است. پس از مدتی ترجمه‌های فراوانی از آثار بنیامین، آدورنو و هابرماس طی دههء اخیر در دسترس قرار گرفت، طبع‌های تازه اندکی از مطالب ترجمه نشده یا جمع‌آوری نشدهء مارکوزه هم بود، هر چند جریانی تغییرناپذیر در باب مارکوزه وجود داشت . به علاوه، در حالی که گرایش فراوانی به نوشته‌های فوکو، دریدا، بودریار، لیوتار و _دیگر نظریه‌پردازان «پسامدرن» یا _«پسا ساختارگرای» فرانسوی وجود داشت، مارکوزه در مباحث باب روز مربوط به اندیشهء مدرن و پسامدرن نمی‌گنجید.

بـرخـلاف آدورنـو، مـارکـوزه بـر حمله‌های پسامدرن بر عقل پیش‌دستی نکرد و دیالکتیک او «منفی» نبود. بیش از هر چیز بر پروژهء عقل بازسازی کننده و تثبیت بدیل‌های آرمان‌شهری در جامعهء موجود تاکید داشت. یعنی تخیلی دیالکتیکی که از رونق افتاده است، در دورانی که اندیشهء تمامیت‌خواه و دیدگاه‌های کلان در باب رهایی و نوسازی اجتماعی را باز می‌نمایاند.

بی‌توجهی به مارکوزه شاید با انتشار انـبـوهـی از مطالب منتشر نشده و ناشناخته‌اش جبران شود که در آرشیو او در Statsbibliothek فرانکفورت پیدا شده است. در تابستان 1989 و 1991 و اواخر 1990 مطالب بایگانی شده را بررسی کردم و از مقدار متون منتشر نشدهء ارزشمند شگفت‌زده شدم. آرشیو مارکوزه گـنجینه است و طرح‌ها در راتلج تکمیل شده اند تا مجلاتی از مطالب منتشر شوند. بعضی دست‌نوشته‌های بسیار جالب دربارهء جنگ، فن‌آوری و حکومت تمامیت خواه از سال‌های 1940 و بعضی دست‌نوشته‌های منتشر نشده در قالب کتاب، مقاله و سخنرانی از سال‌های 1960 و 1970 شاید ما را به نوزایی مارکوزه رهنمون سازد. یا دست آخر در جالب بودن آثارش ما را بیدار کند.
این بازگشت به مارکوزه موجه است. نخست، چون او روی مطالبش نشانی می‌نویسد تا با نظریه و سیاست معاصر ربط داده شود و دست‌نوشته‌های منتشر نشده هم بسیاری از مطالب مربوط به مناسبات معاصر را شامل می‌شود که می‌تواند مبنای نوزایی شگفتی در اندیشهء مارکوزه واقع شود (نمونه‌هایی از این ارتباط مارکوزه را با دنیای معاصر در بررسی‌های بوکینا و لیوک، 1994 ببینید.) دوم این که مارکوزه دیدگاه‌های فلسفی جامعی دربارهء سلطه و رهایی، روش‌و چارچوبی محکم برای تحلیل جامعهء معاصر و دیدگاهی برای رهایی تدارک می‌بیند که غنی‌تر از مارکسیسم کلاسیک، دیـدگاه‌های دیگر نظریهء انتقادی و دیـدگـاه‌هـای جاری در باب نظریهء پسامدرن است.

این یعنی مارکوزه دیدگاه‌های فلسفی پرمایه‌ای دربارهء انسان‌ها و مناسباتشان با طبیعت و جامعه و همچنین نظریهء اجتماعی و سیاست رادیکال واقعی عرضه می‌کند. در بازنگری، دید مارکوزه از رهایی-از شکوفایی تام فرد در جامعهء غیرسرکوبگر-کارش را متمایز می‌کند، همراه با نقد هوشمندانه بر شکل‌های موجود سلطه و ظلم و جور و در این روایت در مقام فیلسوف نیروهای سلطه و رهایی پدیدار می‌شود. ابتدا، کار مارکوزهء فیلسوف از تحلیل‌تجربی مداوم بعضی روایت‌های نظریهء مارکسیستی بی‌بهره بود و بعد تحلیل مفهومی جزیی بعضی روایت‌های نظریهء سیاسی پیدا شد. با این همه، نشان داد که چگونه علم، فن‌آوری و نظریه در خود ساحتی سیاسی دارند و مجموعه‌ای کامل از تحلیل سیاسی و ایدئولوژیک برخی شکل‌های مشخص جامعه، فرهنگ و اندیشه در دورانی پرآشوب ارایه داد که در آن زیست و همواره برای جهانی بهتر مبارزه کرد.

بنابراین، بر این باورم که مارکوزه راهـی برای محدودیت‌های بعضی گونه‌های رایج فلسفه و نظریهء اجتماعی پیدا می‌کند و این‌که نوشته‌هایش برای مناسبات سیاسی و نظری عصر حاضر نقطهء آغازی قابل قبول است. به ویژه، بیانات فلسفی‌اش همراه با نظریهء اجتماعی، نقد فرهنگی و سیاست رادیکال به نظر می‌آید میراثی ماندگار باشد. در حالی که بخش‌بندی‌های عمدهء کار آکادمیک فلسفه را از رشته‌های دیگر - و دیگر رشته‌ها را از فلسفه - جدا می‌کند، مارکوزه و نظریه‌پردازان انتقادی با نظریهء اجتماعی و نقد فرهنگی فلسفه‌ای با کارکردی مهم تدارک می‌بینند و دیدگاه‌های فلسفی را در تعامل با تحلیل‌های عینی جامعه، سیاست و فرهنگ در عصر حاضر گـستـرش مـی‌بخشند. این رویکرد دیالکتیکی، به این ترتیب، فلسفه را در زمـرهء کـارکـردهـای مـداوم و مهـم گـفتمـان‌های نظری عصر ما قرار می‌دهد.
به علاوه، مارکوزه در مقام تحلیل‌گری تیزهوش و حتی پیشگو جلوه می‌کند. او یکی از نخستین چپی‌هایی بود که هم نقدی هوشمندانه بر مارکسیسم شـوروی کـرد و هـم گـرایـش‌های رهایی‌بخش را در اتحاد شوروی از پیش گفت. (نگاه کنید به مارکوزه، 1958) پس از شورش هلند و مجارستان در 1956 که بی‌رحمانه فروخوابید، برخی گمان بردند که خروشچف باید برنامه‌اش بیش از هر چیز استالین‌زدایی و سرکوب باشد. اما مارکوزه موافق نبود و در 1958 نوشت: «شتاب وقایع اروپای شرقی احتمال دارد کاهش یابد و شاید حتی از برخی لحاظ استالین‌زدایی بنماید; به ویژه از نظر استراتژی بین‌المللی، «سنگدلی» چشم‌گیری را شاهد بودیم. اما اگر تحلیل ما درست باشد، گرایش اصلی ادامه خواهد یافت و دیگر بار خود را تحکیم خواهد کرد. با توجه به تحولات داخلی شوروی در حال حاضر این یعنی«تداوم و رهبری جمعی، قدرت پـلیـس مخفـی، مـرکـزیـت‌زدایی، اصـلاحات مشروع، آسان‌گیری در سانسور و آزادسازی حیات فرهنگی.» (مارکوزه، 1958، ص 174)

تا اندازه‌ای به عنوان واکنش به فروپاشی کمونیسم و تا اندازه‌ای بر اثر اوضاع اقتصادی و تکنولوژیک جدید، نظام سرمایه‌داری دستخوش بی‌نظمی و سازمان‌دهی مجدد شده است. وفاداری مارکوزه به مارکسیسم همواره او را به تـحلیـل اوضـاع جـدید در جوامع سرمایه‌داری رهنمون ساخته است که از مارکس سر برآورده بود. نظریهء اجتماعی به این ترتیب امروزه می‌تواند در توسعهء‌نظریه‌های انتقادی جامعهء مـعـاصـر که تحلیل‌های مربوط به دگرگونی‌های سرمایه‌داری و برآمدن نظام جهان اقتصادی فراگیر جدید را موجب شده است بر سنت مارکوزه‌ای بنا شود. از نظر مارکوزه، نظریهء اجتماعی به کل تاریخی بود و باید پدیده‌های اصلی عصر حاضر و تغییرات ناشی از شکل‌بندی‌های اجتماعی پیشین را به صورت مفهوم درآورد. در حالی که نظریه‌های پسامدرن بودریار و لیوتار مدعی می‌شوند که گسستگی در تاریخ بدیهی است، آن‌ها در تحلیل مؤلفه‌های اصلی تغییراتی که پیش می‌آیند ناکام می‌شوند; با بودریار حتی «پایان اقتصاد سیاسی» اعلام می‌شود. بر عکس، مارکوزه همواره کوشید شکل‌های متغیر سرمایه‌داری را تحلیل کند و تغییرات اجتماعی و فرهنگی را به تغییرات اقتصادی ربط دهد.

اما مارکوزه همیشه توجهی ویژه به نقش مهم فن‌آوری در سازمان‌دهی جوامع معاصر مبذول داشت و با ظهور فن‌آوری‌های جدید در زمانهء ما تاکید مارکوزه‌ای بر رابطهء میان فن‌آوری، اقتصاد، فرهنگ و زندگی روزمره به ویژه مـهـم اسـت. مـارکوزه همچنین به شکل‌های جدید فرهنگ و راه‌هایی که فرهنگ ابزارهای مراقبت و رهایی را با هم فراهم آورد توجه نشان داد. گسترش فـن‌آوری‌هـای رسانه‌های جدید و شکل‌های فرهنگی در سال‌های اخیر نیز نیاز به دیدگاهی مارکوزه‌ای دارد تا امـکـانـات نهفتـه‌شان برای تغییر اجتماعی تدریجی و امکانات مربوط به شکل‌های کارآمدتر سلطهء اجتماعی هر دو جـذب شوند. در عین حال که نظریه‌های پسامدرن نیز فن‌آوری‌های جدید را شرح می‌دهند، مارکوزه همواره اقتصاد را به فرهنگ و فن‌آوری مربوط ساخت، با در نظر گرفتن همزمان امکانات بالقوهء سلطه‌جو و رهایی‌بخش، در حالی که نظریه‌پردازی چون بودریار تک‌ساحتی‌اند، اغلب گرفتار جبر تکنولوژیک و نگرش جامعه و فرهنگ می‌شوند و توفیق نمی‌یابند امکانات بالقوهء مثبت و رهایی بخش را ببینند.

سرانجام، در حالی که روایت‌های نظریهء پسامدرن، از جمله بودریار، از سیاست رادیکال چشم پوشیده‌اند، مارکوزه همواره کوشید نظریهء انتقادی‌اش را با رادیکال‌ترین جنبش‌های سیاسی روز مربوط کند تا به این ترتیب فلسفه و نظریهء اجتماعی‌اش را سیاسی کند. بنابراین، به نظرم اندیشهء مارکوزه دوام دارد تا برای نظریه و سیاست رادیکال در عصر حاضر منابعی مهم و انگیزه تـدارک ببینـد. مـارکـوزه پـذیـرای جریان‌های سیاسی و نظری جدید بود و همچنان به نظریه‌هایی که معتقد بود منبع الهام و اساس وظایف را در عصر حاضر مهیا می‌کنند وفادار ماند. در نتیجه، چنان‌چه با مشکلات نظری و سیاسی روز رویارو می‌شویم، معتقدم آثار هربرت مارکوزه منابعی مهم برای وضع موجود ما فراهم می‌آورد و این‌که نوزایی مارکوزه‌ای می‌تواند الهام‌بخش نظریه‌ها و سیاست جدید در عصر حاضر باشد و فلسفه‌ای قاره‌ای با انگیزه‌ها و وظایفی جدید تدارک ببیند.

منابع:

هربرت مارکوزه در سال‌های 1960 در مقام فیلسوف، نظریه‌پرداز اجتماعی و فعال سیاسی به شهرت جهانی دست یافت و در رسانه‌ها به عنوان «پدر چپ نو» بلندآوازه شد. مارکوزه، استاد دانشگاه و نویسندهء شماری کتاب و مقاله، زمانی در ایالات متحده به دو دلیل انگشت‌نما بود: هم بر «چپ نو» تاثیرگذار بود، ‌هم از آن دفاع می‌کرد. نظریه‌اش دربارهء جامعهء «تک‌ساحتی» دیدگاه‌هایی انتقادی دربارهء جوامع سرمایه‌داری و کمونیستی دولتی معاصر به دست داد و توجهش به «حق انتخاب بزرگ» او را در مقام نظریه‌پرداز تغییر انقلابی و «رهایی از دولت مرفه» پرآوازه کرد. در نتیجه، او به یکی از پرنفوذترین روشنفکران ایالات متحده در سال‌های 1960 و 1970 بدل شد. اما در نهایت، شاید هنوز سهمش در فلسفه مهم‌تر باشد. در این مدخل، سهم مارکوزه، در فلسفهء معاصر و جایگاهش در روایت فلسفهء قاره‌ای =[ اروپا به جز بریتانیا] مورد بررسی قرار گرفته است.

این مقاله در مجله اینترنتی فصل نو به آدرس زیر منتشر شده است

http://www.fasleno.com/archives/001184.php

درباره هربرت مارکوزه,تحقیق درباره هربرت مارکوزه,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 21:29